محمد حسن خان اعتماد السلطنه
808
چهل سال تاريخ ايران ( فارسى )
چقدر خوب از عهده برآمد و چهقدر باعث آسودگى شد . » ( ص 173 ) درگذشت اشخاص سرشناس ، از نكتههايى است كه درين سفرنامه قيد شده است و هركس كه در طهران و يا در شهرهاى ديگر فوت مىكرد خبرش فورا به ناصر الدين شاه داده مىشد . بطور مثال نگاه كنيد به آنچه دربارهء فوت عزيز خان سردار كل نوشته ( فهرست اعلام ) . او ذكر درگذشتگان مهم مملكت را درين سفرنامه آورده است . به ياد آوردن خاطرات گذشتهء زندگى از چاشنيهاى سفرنامهء اوست . در سه مورد از سفرهاى پيشين خود ياد مىكند . مىنويسد : در همدان - « شانزده سال قبل كه ازين راه به آذربايجان رفتم در همين باغ منزل كردم به خاطرم آمد . » ( ص 42 ) در كنگاور - « سى سال پيش كه نه ساله بودم همراه شاهنشاه مرحوم محمد شاه مراجعت از سفر اصفهان به كنگاور آمديم در همين عمارت منزل كرده بودم و درست خاطرم هست آنچه آن وقت ديدم بعينها موجود است . » ( ص 178 - 179 ) از همين زمره است يادى كه از « قوجه » مىكند ، به اين عبارت : « شنيدم كه قوجهء معروف كه صد سال متجاوز از عمرش گذشته و سفرها با اردو حركت كرده بود و در عتبات همهجا همراه بود ديشب در كرند فوت و مدفون شده است . » ( ص 168 ) يا آنچه دربارهء دو تن از رجال ديوانى كه آنها را در دورهء پيرى و دورافتادگى و شكستگيشان در ولايات مىبيند . يك جا دربارهء ميرزا محمد كه مقيم دستجرد قم شده بود مىنويسد : « ميرزا محمد كه در حكومت يزد و كرمان مرحوم خانبابا خان سردار از او وكالت داشت و بارها ديده بودم پير و شكسته و معتكف آشتيان است . . . » ( ص 197 ) در جاى ديگر راجع به ميرزا حبيب الله نوشته است : « ميرزا حبيب الله برادر ميرزا نصر الله مستوفى گركانى را كه در زمان وليعهدى پيش من منصب استيفا داشت ديدم . كنار كالسكه خواسته احوال پرسيدم . در راه رفتن مىلنگيد . مىگفت اسب لگدزده پايش معيوب شده است . غالبا در همين ده متوقف است . » ( ص 199 ) پيش ازين ديديم ناصر الدين شاه خود نوشته بود كه با مجد الدوله شوخى كرده است . جز آن مورد ، جاىجاى به شوخيها و خوشمزگيهاى خود اشاره مىكند و گاهگاه نوشتهء خود را با مصرعى شعر مىآميزد و بدان رنگ ادبى مىدهد . از نيش مليح و ظريفهنويسى هم امتناعى ندارد . مواردى چند را براى نمونه مىآورم . - « علماى همدان را كه معرفى كردند شخصى ريشبلند را گفتند قاضى است . گفتم قاضى همدان است ؟ علما و ساير خنديدند . خود قاضى هم خنديد . كنايه از داستان قاضى همدان [ بود ] كه سعدى در گلستان